تبليغاتX
پیشی

خونی که بر زمین ریخت خدا را در سینه داشت

زمین را زندگی بخشید

و فغان حنجره را التیام داد

خون سرخ است

زندگی سرخ تر

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 14:29  توسط آذین | 

روح جهان بخشی از روح خداست و روح خدا همان روح خود ماست

سلام. من از دنیای خودم برگشتم با روحی پر از خدا و نه هیچ چیز دیگه. و با تمام وجود خدا رو حس می کنم نه هیچ چیز دیگه. با اون می خندم و با اون گریه می کنم و بدون اون تنهام نه بدون هیچ کس دیگه.

شاید فکر کنین دیوونه شدم اما اینطوری خیلی خوشبختم. تازه دارم حرف دنیا رو می شنوم. همه چیز بزرگ تر از اون چیزیه که من فکر می کردم و تازه فهمیدم راست می گن که بزرگترین ها رو باید از دور دید. اما من وسعت دیدم کم بود اما دارم وجود خدا رو در خودم متجلی می کنم.

مذهبی نیستم اما دارم به حقیقت می رسم. شعار هم نمی دم اما بدونید همه ی این حف ها رو حس کردم. حسی بزرگ تر از هزار تجربه. زود بر می گردم واسه حرفای جدید. توی مدتی که نبودم به چیزایی رسیدم که باید با بقیه در میون بزارم تا شاید به یه جاهایی برسیم.

من اکیپی می خوام که بخواد دنیا رو کشف کنه نه اینکه همش سرس مثل کبک تو برف باشه و کسایی که دارن یه جورای دیگه به زندگی نگاه می کنن. حتی اگه کسی هم با من همراهی نکنه من راه خودم رو ادامه می دم چون خدا در منه و منتظره که به همه این واقعیت رو ثابت کنم.

 

۱.خدا هم برای خودش دوزخی دارد عشقش به نوع بشر

۲.تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله ی مقدس دارند می توانند با خدا رو به رو شوند و تنها آنها راه بازگشت به عشق را می شناسند چرا که آنها می فهمند فاجعه تنبیه نیست بلکه مبارزه است.

۳. راه زندگی همیشه راه اسرار بوده است. یادگیری یک چیز به معنای ارتباط برقرار کردن با جهانی است که هیچ تصوری از آن نداریم.

۴. تمام این دنیا مقدس است و یک دانه ی شن می تواند پلی باشد به سوی جهان نامرئی.

۵.خدا حرفهایش را در دنیای اطراف ما نوشته است. فقط کافی است به اتفاقات زندگی توجه کنی و ببینی خدا در تمام روز کلمات و خواستش را کجا می نویسد.

۶.اگر زندگی کنی خداوند نیز با تو زندگی می کند. اگر حاضر نباشی خطرات خداوند را بپذیری او هم به آن بهشت دور دست واپس می رود و صرفا تبدیل می شود به موضوعی برای بحث های فلسفی.

۷. حقیقت همواره همان جایی است که ایمان هست. بودایی ها حق دارند هندو ها حق دارند مسلمان ها حق دارند یهودی ها حق دارند...... هرگاه انسان صادقانه راه ایمان را دنبال کند می تواند با خدا وحدت یابد و معجزه مند.

۸.خدا همین جاست اما مردم اعتقاد دارند هم چنان باید بگردند چون پذیرفتن اینکه زندگی فقط یک ایمان است ساده به نظر می رسد

خدا همان جایی است که به او اجازه ی ورود دهند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 16:48  توسط آذین | 

آسمان و زمین
جایی در درخشش چشم های تو به هم می رسند
آن گاه که شبیه فرشتگان می خندی
و مانند کودکان اشک می ریزی

نی نی

پرپر کرد نسیم گل دل نازک را
باد سر سخت قاصدک را
و غصه این دل کوچک را

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 16:58  توسط آذین | 
در کودکی نمیدانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا ناراحت چون هیچ موضع‌گیری خاصی در برابر  زندگی نداشتم. فارغ از قضاوت‌های ارتیستیک در رنگین کمان حیات ذره‌ای بودم که میدرخشیدم.
آن روزها میلیون‌ها مشغله‌ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم،از هئیت گل‌ها گرفته تا مهندسی سگها،از رنگ و فرم سنگ‌ها گرفته تا معماری باران‌ها وابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دل مشغولی‌های ساعات بیداریم بودند. به سماجت گاوها برای معاش، زمین و زمان را می‌کاویدم و به سادگی بلدرچین‌ها سیر میشدم. گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکیهای هواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ایده‌های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانی‌ام بود.
مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد که به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه‌ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحتها اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد.
هرچه بزگتر شدم به دلیل خودخواهی‌های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. این روزهاواحتمالاْ تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند.
تلاش می‌کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم. و بعضاْ نیز ضمن تشکر از همه که برایم تاریخ‌ها و تمدن‌ها ساخته‌اند، گلایه کنم که مثلاْ چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای گذران سالم وساده، خود را در بحران‌های دروغ و دزدی دیوانه کنیم، چرا باید زیباییهای زندگی را فقط در دوران کودکی تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه‌هاییم.
در مقایسه با ان ظلمات سنگین و عظیم نبودن، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین وجذاب است. بدبینی‌های ماعارضه‌های بدحضور و ارتباطات ماست. فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما هیچگاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد، منظومه‌ها میچرخند و ما را با خود میچرخانند.
ما در هئیت پروانه هستی با همه‌ی توانایی‌ها و تمدن‌هامان شاخکی بیش نیستیم، برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلوسنگ تفاوتی ندارد.
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی‌ها و مشکلات ما نیست، اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته‌ایم و همه‌ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط رازیر و رو می‌کنیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 20:25  توسط آذین | 

با ارزش ترین چیزی را که انسان دارد از دست دادم: اعتماد به نزدیکان.
از طعنه ی خدا می خندیدم و می گریستم
 که با این روش عجیب نشانم داد که من ابزاری در دست نیک و بد هستم.
تمام رحم و شفقت من از بین رفت و امروز قلبم خشکیده، زنده یا مرده برایم فرقی ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 22:13  توسط آذین | 

روح من برای من رفیقی است که مرا هنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می دهد و هنگام فزونی یافتن، غم های زندگی را تسکین می بخشد.
کسی که همدم روح خود نباشد، دشمن مردم است. کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد، آکنده از نا امیدی خواهد مرد.
زیرا زندگی از درون انسان می جوشد، نه از بیرون او.

Hand

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 22:25  توسط آذین | 

عشق پوسید و قلب فرو ریخت و روح در تاریکی جاده
به پرواز در آمد، در پی عشق گمشده می‌گشت
نگاه‌ها را در می‌نوردید و قلب ها را می‌شکافت
اما از عشق خبری نبود،هر چه بود هوس بود و هوس
هر چه می یافت تزویر بود و ریا ، وروح خسته از
دست فلک به گوشه ای خزید و عشق را در وجود مرگ یافت
که بی هیچ هوسی او را در آغوش کشید

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 20:45  توسط آذین | 

دلم صدا می زند تو را در کوچه باغ های فراموشی
دوباره گم شده ای مثل سال های کودکی
همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم
و آن روز نوبت من بود
چشم هایم را بستم
یک، دو، سه... و باز کردم
و تو گم شده بودی ومن پی تو می دویدم
هنوز من بی تو...
وقتی پیدایت کنم دیگر چشم هایم را نخواهم بست

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 21:8  توسط آذین | 
امروز روز تولدمه و من نمی دونم برای تولد چی می نویسن و نمی دونم باید خوشحال باشم که یه سال بزرگ تر شدم یا نه. وقتی بچه بودم خیلی خوب بود چون فارغ از قضاوت های آرتیستیک ذره‌ای بودم که در رنگین کمان حیات می درخشیدم و هیچ وقت هم خسته نبودم، اما حالا به اندازه‌ی همه‌ی دنیا خستم. آن روزها میلیون‌ها مشغله دلگرم‌کننده در پس انداز ذهن داشتم، ازهیئت گل‌ها گرفته تا مهندسی سگ‌ها، از رنگ و فرم  سنگ‌ها گرفته تا معمای باران‌ها و ابرها، همه وهمه دل‌مشغولی‌های ساعات بیداریم بودند. گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکیهای هواس توقعم را بالا برد و این در دوران نوجوانی‌ام بود.

مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد که به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه‌ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت‌ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد.هر چه بزرگ تر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرادادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دورتر و دورتر افتادم.این روزها و تا احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند، با این همه نمی دونم خوبه که بزگتر شدم یا نه. حداقل وقتی بچه بودم دو رو بودن و دروغ گفتن آدم ها رو نمی‌فهمیدم و هیچ وقت از خوده واقعیم نمی ترسیدم. در هر صورت تولدم مبارک.

تولد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 21:33  توسط آذین | 

روزهای سبز آمده اند، چند روز سبز دیگر باقی است؟
چند بار دیگر جرات داریم زیر باران با یکدیگر
و دور از چشم دیگران راه برویم و خیس شویم
و بعد زیر یک سقف بنشینیم و به تنهایی رنگین کمان لبخند بزنیم
چند بهار دیگر در راه است؟
چند آرزوی سال نو و چند فریاد خاموش؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 22:42  توسط آذین | 

سر‌سبز‌ترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تاقدیم تو باد

راستی 17 فروردین تولد منه، یادتون نره!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 19:55  توسط آذین | 
آن روزها که فکر می‌کردم تو را دارم
و تو ماندگارترین همسفر آینه ها هستی
گنجشک‌ها دروغ می گفتند و آینه‌ها اشتباه می کردند
من همیشه تنها بودم و تنهاییم آنقدر بزرگ بود که در هیچ آینه‌ای جا نمی گرفت
و تو آنقدر عزیز بودی که من لحظه‌هایم را در بستر نگاه تو جاری می کردم
دلم را با تو می سرودم و در تو تکرار می شدم
من در چشم‌های زمان بودم، در ژرف ترین نگاه عاطفه
و انگار هیچ چیز نمی دیدم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 22:30  توسط آذین | 

نشستم وبرای غصه‌هایم گریه کردم
پسرکی با دسته گل سرخ
در چراغ قرمز با لباسی چروکیده ایستاده بود
به کوچکی غصه‌هایم خندیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 20:55  توسط آذین | 
خدای من، دقایقی بود در زندگی‌ام که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه‌های دیروز بود و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم. در آن لحظات شانه‌های تو کجا بود؟
گفت: تو در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، که تو این گونه هستی.
من همچون معشوقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی این گونه زار بگریم؟
گفت: اشک تنها ترین قطره ایست که قبل از اینکه فرود آید، عروج می کند. اشک هایت به من رسید و من یکی یکی به زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از اهالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می توان تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،آرام گفتم از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها برایت گل فرستادم، کلامی نگفتی. می خواستم برایم بگویی و بگریی، آخر تو بنده‌ی من بودی، چاره‌ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم، درد را از دلم نراندی؟
گفت: بار اول که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم، که حیفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم. تو باز گفتی خدا و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدای دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.
گفتم: مهربان‌ترین خدا، دوستت دارم.
گفت: عزیزتر از هر چه که هست، من بیشتر دوستت دارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 20:16  توسط آذین | 
خیلی سخت است
وقتی همه کنارت باشند وباز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت خبر نداشته باشه.
وقتی لبخند می‌زنی و توی دلت گریانی.
وقتی تو خبر داری و هیچ کس خبر نداره.
وقتی به زبان دیگران حرف می‌زنی، ولی کسی نمی‌فهمه.
وقتی فریاد می‌زنی و کسی صدات رو نمی شنوه.
وقتی تمام درها به روت بسته است....
اون وقت: دست هات را، رو به آسمان باز می‌کنی و از اعماق قلب تنها و گریانت فریاد می‌زنی که:
ای خدای بزرگ دوستت دارم، اون وقت حس می‌کنی که دیگه تنها نخواهی موند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 13:5  توسط آذین |